سایه ملخها پایان خوشی دارد
ملخها همیشه در روستا نمیمانند و مزارع دوباره سبز خواهند شدِ آنها میدانند روزی روستا از دست ملخها و بعثیها نجات پیدا میكنندِ در تالارآینه بشنوید.
سایهملخ كتابی نوشته محمدرضا بایرامی است.
محمدرضا بایرامی (متولد 1340 در اردبیل) نویسنده معاصر ایرانی است.او با كتاب كوه مرا صدا زد از قصههای سبلان توانست جایزه خرس طلایی و جایزه كبرای آبی سوییس و نیز جایزه كتاب سال سوییس را از آن خود كند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی رادیو ایران، شهاب شهرزاد در برناه تالارآینه به شرح و توضیح بیشتری از این كتاب پرداخته است.
داستان «سایه ملخ» در گرمای تابستان آغاز می شود. در فضایی روستایی و آمیخته با عطر مزارع و تصویرهایی زنده و پرقدرت از زندگی اجتماعی و روابط مردمان؛ اولین نشانه، هجوم ملخ است. نشانه ای كه ابتدا به چشم صابر، قهرمان اصلی قصه می رسد و بعد همه روستا را دربرمی گیرد. صابر یا همان «من راوی» داستان، پدری دارد كه چشمانش كم سوست و یكی از بهترین شخصیت پردازیهای نویسنده در این اثر را به خودش اختصاص داده است.
نویسنده از همان ابتدای قصه، ما را با وضعیت ارتباطی صابر و پدرش و همچنین روابط او با دیگر پسران روستا آشنا میكند. اما حمله ملخ ها، در داستان بایرامی، محور اصلی قصه نیست، نشانهای است از وقوع حادثههای بزرگتر و اصلیتر. هجوم عراقیها به روستا و دزدیدن گوسفندانشان، قصه را در مسیر اصلی خود هدایت میكند.
سایه ملخ» را می توان داستانی بومی دانست؛ داستانی كه با نثری روان و سلیس و به دور از خودنمایی هایی كلامی، قصه خود را بازگو می كند و نویسنده وجه روستایی بودنش را به جای استفاده از كلمات دور از ذهن بومی، در نوع قصه، فضا سازی، شخصیت پردازی و روابط آدم ها با یكدیگر ارایه می كند. بایرامی در این كتاب با شناختی كامل به موضوع خود نزدیك شده و در توصیف زندگی روستایی، برخی از سنت های حاكم بر این شیوه زیستی از جمله چیرگی و تسلط مردها بر زنان، ساده زیستی و تفكرات سنتی را از یاد نمی برد.





